من پر از فریادم!
من پراز گریه ی آن ابر بهار
پر ز زیبایی یک دم لبخند
پراز لبریز نام تو شنیدن
پراز آرامش آغوش یک زن
"من پراز بال و پرم
من پراز پروازم"
من از این ثانیه ها عشق تو را می طلبم
من در این همهمه ها نام تو را می جویم
من تو را می پویم
من به این پنجره ها نام تو را می گویم
چشم من شعشعه ی روی تو را می جوید
قلب من مهر دو چشمان تو را
دست من گرمی دستان تو را
جان من سلسله ی روی تو را می بوید!
من از این عالم نیرنگ وریا خسته شدم
من از این همهمه لبریز شدم
من از این خواب دروغ! رنگ فریب! مشق ریا! مهر سکوت!
من همه بیزاریم! من همه انکارم! من همه عصیانم!
نسل من نیست تماشاگر زیبایی با هم بودن
نسل من نیست تماشاگر زیبایی بی غم بودن
نسل من نیست تماشاگر زیبایی انسان بودن
نسل من نیست تماشاگر زیبایی عاشق بودن
نسل من زندگیش بی معناست!
نسل من دیگر نمی جوید
نمی روید
نمی پوید!
وای عجب دیگر چرا فریاد هم برسرنمی آرد؟!
چرا شبخون در این تاریک شب برپا نمی دارد؟!
نه، چرا، آری، خوب می دانم من خوب، درد این دوران را
نسل من بیزار است نسل من انکار است
نسل من در پی طی کردن این دوران است
پی جوییدن خود پی پیدا کردن... پی سر کردن این تشویش است
اما:
در میان این هیاهوی ستبر بی لگام
کو ازآن سربرنیارد هیچ کام
باز:
او تو را می جوید
من تو را می جویم
"من پر از بال و پرم
من پراز پروازم"
پاییز ۸۶
Imprizoned in your own home
So many rules and regulations
Yet you still can't regulate anything at all
You believe you have the population under control
In reality you are taking people's souls and livelihoods
You make them dream of a better life
Away from you
You make us despise our own land
Because of you
Who do you think you are?
Why should you have authority above us?
The fact is you're the lowest scum in existance
Why should you make teens feel like criminals
For seeking fun and enjoyment from life?
When no other place feels like home for me
I dream of the day
That i step on my own land
Believing that it'll be the part of me thats missing
The place i call home
But it feels abything like home
Seeing you retarded assholes
I feel my rights bieng stripped away
Deprived of having authority over my own life
Fuck you, who do you think you are?
No cosmetics, no fashion, no colour
No smiles, no laughter
Seperate sex buses
Seperate sex prayer rooms
Aren't we supposed to be equal in god's eyes?
Doesn't the opposite sex make up half of society
Why are you creating a disfunctional economy?
And you still wonder WHY iran has minimal power
In comparson to the riches we COULD own???
I came here to have fun and relax
With the people that i love the most
Not to see how you have my people
Running around like slaves constanly under your control
Or they forsee the worst punishments
You hang men for raping innocent girls
But who's hired to hang you motherfucking hypocrytes???
What you think you should have privelages above us all?
And YOU are the people who want to teach us right from wrong?
Ahmaghinejad you have no hope
You're a complete tramp and you always will be
Someone should do us all a favour
By sinking a bullet through your hollow head
But hey everyone gets what they deserve in the end
What goes round comes back around
So know that you've got it coming
I hope your pain equals the pain you've caused iran
With your bitter twisted lies
We are the people with the resources
And the intelligence
Withuot people like you
We have the potential to be so much more
And we will be
The minute you drop dead
Written by Aryana Shirazi, my 16 years old cousin, whom I'm proud of and I love so much.
Excruciatingly good! Have a Look! Esp. at the last post
براي راحتي شما عين مطلب رو از سايت نبوي نقل ميكنم
علی لاریجانی با قدرت بالایی وارد معادله قدرت شد. او با رای اکثریت مجلس و به عنوان نماینده مردم روی صندلی ریاست مجلس نشسته است. اگرچه همچنان احمدی نژادی نامی است که در سیاست جهان شنیده می شود، اما آمدن لاریجانی و آغاز حضور او در مجلس نشانگر نکاتی است که نمی توان از آن غفلت کرد:
اول: روسای جمهور در ایران( هاشمی، خاتمی و احمدی نژاد) هم سرنوشت بوده اند، هاشمی رفسنجانی وقتی روی کار آمد سردار سازندگی شد و با برنامه توسعه اقتصادی توانست قدرت را در دست بگیرد، پس از پنج سال، آیت الله خامنه ای سیاست خارجی، فرهنگ، سیاست داخلی و نیروی پلیس و ارتش را از او گرفت و قدرتش را محدود کرد. خاتمی با برنامه توسعه اقتصادی و تعادل در س��است خارجی و آزادی فرهنگی اصلاحات را آغاز کرد، اما آیت الله خامنه ای پس از سه سال بخش وسیعی از قدرت را از دسترس او دور نگه داشت. در هر دوبار، چه در مورد هاشمی و چه در دولت خاتمی، هراس محافظه کاران و رهبری از این بود که ممکن است ادامه توسعه اقتصادی هاشمی و توسعه سیاسی خاتمی قدرت را به یکباره از دست محافظه کاران خارج کند. رئیس جمهور سوم نیز، احمدی نژاد، سرنوشتی چندان متفاوت نداشت، او با برنامه انتقال تنش ها از درون قدرت به سیاست خارجی، هژمونی ایران در منطقه، انتقال قدرت اقتصادی و اداری دولت به ارتش آغاز کرد و بتدریج کشور را به جنگ نزدیک کرد. دوران بازی احمدی نژاد نیز به سرآمده است. دولت احمدی در آستانه جنگ با آمریکا، تورمی وحشتناک و نزدیک به فاجعه، از دست رفتن کامل محبوبیت و ایجاد دو دستگی در میان محافظه کاران قرار دارد. لاریجانی قرار است کشتی حکومت را به ساحل نجات برساند.
دوم: تصور این که سیاست هاشمی همان بود که حکومت می خواست و سرانجامش نیز همان بود که انتظار می رفت، یا این که اصلاحات پروژه ای دولتی بود و سرانجام آن نیز چنان شد که حکومت می خواست، یا حتی تصور این که دولت احمدی نژاد دولت رهبری بود و سرانجام نیز به همانجا رسید که حکومت می خواست، البته طرفدارانی در میان ایرانیان دارد. دائی جان ناپلئ��ن ها چنین فکر می کنند و چنین فکر خواهند کرد. به گمان من، هاشمی نماینده یک نوع سیاست در میان نیروهای قدرت و مردم و خاتمی نیز نماینده نگاهی دیگر به قدرت در میان سیاستمداران و مردم ایران است، همانطور که احمدی نژاد نیز گروهی وسیع را نمایندگی می کند، گروهی که در عمل اشتباهات، رفتارهای بی تدبیر، خطرکردن های بی دلیل را می بینند و لاجرم باید بپذیرند که احمدی نژاد وارد بازی ای شد که حاصل اش جز این نمی توانست باشد.
سوم: روی کار آمدن لاریجانی از نظر من یک پیروزی بزرگ برای عقلانیت در کشور است. به آنچه در هفته اول گفته است گوش نکنید، او می بایست به جهان نشان ب��هد که اتفاقی نیفتاده است. آنچه از این پس رخ خواهد داد محصور شدن احمدی نژاد و محدود شدن قدرت اوست. این اتفاق باید چنان رخ بدهد که حکومت کنترل بازی را از دست ندهد. لاریجانی و احمدی نژاد کنار هم خواهند نشست و همدیگر را در آغوش خواهند گرفت. احمدی نژاد باید بداند که به جای دو سال سه سال وقت داشت، امام زمان نیامد و آمریکا و اسرائیل نابود نشدند، ایران هسته ای نشد و مشکلات اقتصادی کشور روز بروز گسترش بیشتری پیدا کرد. اما، این فقط یک بخش از داستان است، بخش شیرین داستان...
چهارم: آنچه ما می خواهیم همیشه اتفاق نمی افتد، چرا که ما فقط یک طرف دعوا هستیم. احمدی نژاد می خواست با پشتوانه یک ملت، با ثروت نفت، با خاورمیانه ای در انحصار ایران، با آمریکا و اروپایی متزلزل، با دولتی یکدست و مجلسی مطیع و رهبری همراه، یکدنده و لجباز قطار جنگ را بسوی آمریکا پیش ببرد، می دانست و معلوم بود و هست که آمریکا و اروپا از این مواجهه حذر خواهند کرد. آنان آنقدر چیزهای مهمی برای حفظ کردن دارند که هرگز به تصادفی چنین تن نمی دهند. حالا قطاری که ترمز بریده بود و دنده عقبش از کار افتاده بود و فرمانش نیز کنده شده بود، سرعتش را روز بروز از دست می دهد، مسافران حاضر به پذیرش سرنوشت تلخ نابودی نیستند، مشکل سوخت جدی است و کسی خواهد آمد و آرام در گوش راننده خواهد گفت: فرمودند ترمز را بکشید! اما آن طرف قضیه دعوایی دیگر است. شواهد بسیار است که آمریکایی ها ممکن است در همین یکی دو ماه باقی مانده بخواهند تکلیف ایران را یکسره کنند. طبیعی است همه چیز به بازی بسته های پیشنهادی دارد، اگر سیاست احمدی نژادی برای اتلاف وقت در پیش گرفته شود، آنها همه چیز را نابود می کنند و اگر ایران علیرغم حفظ چهره ای نه چندان متفاوت با قبل، راه کنار آمدن را پیش بگیرد و اعلام آتش بس کند، ممکن است راه نجاتی باشد.
پنجم: باید دست به دعا برداریم و از خداوند بخواهیم در دل گروه جدید سیاستمداران ایرانی وحشت و در دل آمریکایی ها رحم و عقلانیت بیندازد. ما نمی توانیم بازی را بیش از این ادامه بدهیم، بازی مرد قهرمان تمام شد. احمدی نژاد رفت و بازگشت به رفتارهای دوسال گذشته او نیز تکرار کمیک یک تراژدی است. از این پس اگر شانس بیاوریم، کاری که دو سال قبل باید اتفاق می افتاد، رخ خواهد داد. ایران وارد جنگ نخواهد شد و نابود نخواهد شد.
ششم: ممکن است سووال کنید که پس این وسط دموکراسی و آزادی و اصلاحات چه می شود؟ پاسخ من این است که وقتی دارید از گرسنگی می میرید، زیاد به فکر قد کشیدن برنج و زعفرانی بودن ته دیگ و اندازه بودن فلفل و زردچوبه نباشید. همین نان و خرما غنیمت است. ما فرصت ها را از دست داده ایم و برای بدست آوردن فرصت تازه، در آینده شاید وقتی باشد، شاید. البته چندان هم امیدوار نیستم. بیرون آمدن قدرت از دستان محافظه کاران تا زمانی که فقط سی درصد مردم تهران در رای گیری شرکت می کنند، محال هم اگر نگوئیم دشوار است.
هفتم: لاریجانی دشمن اصلاحات بود. لاریجانی عاقل ترین چهره محافظه کاران است. لاریجانی بزرگترین ضربه ها را به جنبش آزادی و دموکراسی در ایران زد. بله، همه اینها درست است. اما مشکل اصلی کشور ما در حال حاضر این نیست. مشکل اصلی ما احمدی نژاد و سیاست انقلابیگری در داخل و تشنج آفرینی در سطح جهان است. اگر لاریجانی بتواند احمد�� نژاد را کنترل کند، جلوی جنگ را بگیرد و احمدی نژاد را پشت میز کارش بنشاند تا فقط به مشکل نان و پنیر مردم برسد، کاری بزرگ کرده است. هیچ کس فکر نمی کرد هاشمی رفسنجانی زمانی میکروفون در دست بگیرد تا دانشجوی مخالفش حرفش را بزند، اما چنین روزی رسید. هیچ کس فکر نمی کرد خاتمی جلوی دوربین گریه کند و از وحشت بازگشت به سیاست هر روز گوشه ای پنهان شود. اما چنین شد. هیچ کس هم نمی تواند فکر کند احمدی نژاد دست از بازی های قبلی اش بردارد و سرش را پائین بیندازد و منتظر بماند تا شاید در انتخابات میان دوره ای بعد نماینده گرمسار شود. این نیز خواهد شد.
هشتم: رودخانه هرگز تکرار نمی شود. به انتظار بازگشت هیچ رفته ای نباید ماند. انتظار بازگشت به اقتصاد دوران خاتمی و دوره دوم هاشمی تا ده سال دیگر هم ممکن نیست، احمدی نژاد زمین سوخته تحویل ملت ایران خواهد داد. انتظار جامعه ای با مناسبات اخلاقی و انسانی را نیز باید تا سالها از یاد برد، مردم ایران در چنبره فقر و دشواری و دروغ به چنان ناهنجاری رسیده اند و خواهند رسید که جوانمردی ایرانی و گذشت و بزرگواری تا سالها افسانه شود. اصلاحات نیز اگرچه تنها امید ممکن و مفروض است، اما و هزار اما که این اصلاح هیچ نسبتی با آنچه به عنوان اصلاحات در دوران خاتمی دیدیم نخواهد داشت. در این سه سال نسلی زیر هجوم تبلیغات عوامفریبانه تربیت شده اند که می توانند تمام یک جامعه را ویران کنند، پول نفت برای تربیت دیوانگان و شورشگران بخوبی مصرف شده است. مردان و زنان جنبش اصلاحات وارد دوران بازنشستگی شان می شوند، اگر نتوانند وضع امروز کشور را درک کنند و بخواهند شعارهای قبلی شان را که هیچ نسبتی با زمین و زمان امروز ایران ندارد، بدهند، برآنان همان خواهد رفت که بر اپوزیسیون خارج از کشور خواهد رفت. اگر بزرگ خاندان باشند، عبای دائی جان ناپلئون بر دوش شان خواهد نشست و اگر پیرو باشند که در آرزوی ساختن حمامی برای غیاث آباد خواهند ماند.
نهم: انحطاط اجتماعی بزرگترین خصلت جامعه امروز ایران است، اگر شجاعت اعلام این فاجعه را نداشته باشیم، به مردم دروغ گفته ایم. البته در راه دشواری که پیش روی ماست، کسی پیروز خواهد شد که بتواند درک کند که نجات کشور جز با ورود مسوولانه سیاستمداران خوش فکر و حساس و مسوول و حضور جامعه ایران در تعیین سرنوشت شان ممکن نیست. کسانی که از ترس فاجعه پشت به آن می کنند یا از دوری بخت، از آن دور تر می شوند، سرنوشت خوبی نخواهند داشت. اگر وارد جنگ نشویم و تغییر معادله قدرت، ایران را از ویرانی مفروض و نه چندان بعید بتواند نجات دهد، عاقلان و میانه روها و اصلاح طلبان کشور این فرصت را دارند که از اقلیتی موجود بتدریج قدرت پیدا کنند و وارد حکومت شوند. باید رسانه بسازیم و با مردمی که گوش بر هرچه شنیدنی است، بسته اند حرف بزنیم. باید یاد بگیریم که کار حزبی کنیم و همفکران و همراهان اصلاح کشور را پیدا کنیم، باید سیاست را نه در معنای انقلابیگری آن بلکه با شیوه ای حرفه ای در پیش بگیریم، باید بنویسیم و در قبال یک به یک کلمات مان مسوول باشیم. بخش اعظم سیاست نویسان ایرانی سراپا دروغ می گویند و آنچه باور ندارند، می نویسند. آنان به قصد قرب دوستان و چهار نفر خواننده می نویسند و دو سال دیگر هم حاضر نیستند مسوولیت کلمات شان را بپذیرند.
دهم: هر کسی که جام��ه را بسوی بی نظمی و عدم تعادل ببرد، خطرناک است، چه آنان که مهر اصلاحات بر پیشانی شان خورده است و چه آنان که در جبهه مقابل اصلاح کشور نشسته اند و هر کسی که میانه روی و اعتدال و عقلانیت را بتواند حاکم کند، مفید است، چه نامش اصلاح طلب باشد، چه از زمره آنانی باشد که سالها تیغ دشمنی با اصلاح در دست گرفته بودند. باید ایران را حفظ کنیم، باید مردم گریزان از سیاست را به اندیشیدن به سرنوشت شان واداریم و باید راهی برای نجات کشور پیدا کنیم.
ابراهیم نبوی
چهاردهم خرداد 1387
نقل از وبلاگ سيد ابراهيم نبوي
آخرین کلاس دوره کارشناسی رو هم دوشنبه رفتم...باید به زودی خواجه نصیر رو با تمام خاطراتش ترک کنم....
دارم دیوونه میشم
پس کی می رسم؟
کی میرسی؟
........
کی می رسیم؟
آتش گرفتم از تو و بر صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم!
حسین منزوی
پ.ن: دوستان کنسرت کلاسیک خرده نگیرند در مجموع کنسرت خوبی بود
پ.ن ۲: ممنون از میلاد عزیز به خاطر شوشتری!
صدا صدای آب است و لحظه لحظه ی جاری شدن
درد درد نگفتن است
درد نتوانستن
آرام بیا
آرام بیا و اینجا بمان
که شب در کمین است
و لحظه لحظه ی دیرپایی
اگر قناری ها چون وزغ می خوانند
اگر پرستو ها به زاغ می مانند
درنگ مکن
که زمان
زمان ماندن نیست
و مرا تاب بی تو رفتن
بیا
بیا که آب جاری است
درخت در سبزی
ومن در دلتنگی
سلامی به بلندای بخت سال موشی ها در سال جدید! سال نو همگی مبارک
همین الان خبر رسید یکی از نزدیکان ۶۳ای تو سال جدید بالاخره ویزاش درست شد واسه ادامه تحصیل بره فرانسه
! دمش گرم این موشه امسال میخواد به ما ۶۳ ای ها یه حالی بده! خدایا یعنی میشه بخت مام واشه؟ ![]()
و حرف آخر یه جمله ی جالب که شاید تناسبی هم با حال و هواتون تو این روزا نداشته باشه ولی من که واقعا از شنیدنش لذت بردم:
در زندگی ۲ تراژدی هست: رسیدن و نرسیدن جرج برنارد شاو
There are two tragedies in life: to reach and not to reach
George Bernard Shaw
چند بار پیش اومده به خواسته ای آرزویی عشقی رسیده باشید اما بفهمید اونطور که تصور میکردین نیست و باز از نو؟
ما آدما دنبال چی میگردیم؟ هیچ فکر کردین؟
پ.ن: اه اه این آخرش شبیه این مجریای یخ تلویزیون شد شرمندم